پادشاه شب
پادشاه شب

 

 صفحه اصلي
 
ايميل به نويسنده
 

صفحات وبلاگ

1 2 3 4 5 6 »

 

نویسندگان

(69) امير مسعود حيدري نژاد

 

 

 

موضوعات

(54) مطالب روزانه
(3) طنز های عبرت آموز
(10) اشعاری که دوسشون دارم...
(2) دلتنگی های امیر
(1) جوکستان...
(1) کاريکاتور

 

بایگانی

 

 

 

پیوندهای روزانه

گالری عکس
تالار گفتمان


 

پیوندهای وبلاگ

دوست داشتني
عشق آسمانی
پر طرفدار ترين وبلاگ ايران بلاگ
حريم عشق
انسان بی دغدغه
روزمرگی ها (نوشته های ساناز)ـ
يکی بود ولی اون يکی نبود!!؟
خلوت من
تسنيم وصال
آوار سکوتی تلخ
خطوط شکسته يک ذهن
دل نوشته های من و...!؟
ملودی عشق(ستاره جون)ـ

 

 

 

 
 

سه شنبه، 2 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 1:53 PM

 خداحافظ اي قصه عاشقانه

و امروز دیگر روزمرگی هایت به سر آمده است...

و روزافزونی ها پیش روی توست...

و دریغا که من اینسان به تمنای وصال تو دمی میسوزم...

خداحافظ روزمرگی ها...                                          خداحافظ پادشاه شب...


نظرات 2     

دوشنبه، 14 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت 9:01 PM

 زمونه...

 

زمونه

دلگیرم از زمونه...

این دل پر از بهونه...

باید بشم روونه...

اینجا چرا خزونه!

قلب من از تو دوره...

اینا کار غروره...

میخوای بیام شبونه؟

دیگه کم کم اذونه...

دل میکنم ز خونه...

فکر نکنی جنونه...

اشکام به رنگ خونه...

گرچه قلبم جوونه...

شعله کشید زبونه...

این دل کارش تمومه...

امیر مسعود حیدری نژاد                                                                        اردیبهشت   88            

 


نظرات 5     

سه شنبه، 18 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت 11:43 AM

 ما ز ياران چشم ياري داشتيم...

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نظرات 4     

شنبه، 26 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت 7:07 PM

 ...
آدمك آخر دنياست ، بخند
آدمك مرگ همينجاست ، بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست ، بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند

نظرات 4     

شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت 6:06 PM

 ...

 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی


نظرات 4     

دوشنبه، 7 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت 2:52 PM

 خداخافظ اي قصه عاشقانه

 گفتم برو که ز دامان تو دل بریده ام...

                       گفتی روم ولی به پای عشق تو رنج ها کشیده ام...

گفتم نمیبخشمت از این کارها که کرده ای...

                     گفتی ببخش...گرچه نمیدانم بر چه از من گذشته ای...

گفتم دمی وصال تو گشته برای من تباه...

                    گفتی بس است دگر این حرف ها را بکن رها...

گفتم تو کجا دیدی آن کنایه ها که به جان خریده ام...

                   گفتی مگوی...که من نیز چه زخم زبان ها شنیده ام...

گفتم که خط راه مادگر به پایان رسیده است...

                  گفتی بلی...گرچه وصال ما در جهان دیگرست...

امیر مسعود حیدری نژاد                                  بهمن ۱۳۸۷Image hosting by TinyPic


نظرات 6     

پنجشنبه، 26 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:53 PM

 

 


نظرات 4     

شنبه، 14 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت 10:10 AM

 تقديم به بهترينم...

                                     قصه دل

قصه من قصه خاکستریه...

چی بگم؟ از کجا بگم؟

 مسیر زندگی من

وای که چفدر دو راهیه...

چه روزایی بود اون روزا...

چشم توی چشم حسودا

دلم پر از کینه و آه.

هیشکی نشد همدل من

همدل و هم زبون من.

هرکسی یک ندایی داد...

اما دیگه نوا نداد!

میون خلوت خودم...

با غصه هم صدا بودم.

تا که یه روز تو اومدی...

در بسته بود...

از پنجره تو اومدی...

خواستم بگم...

تو را خدا برو...

خلوتمو...

ول کن برو...

گفتم امیر!

گناه داره.

قلب اونم صفا داره.

یه دو سه روزی میمونه.

اونم مثل تو حیرونه.

دیدم کوچیک زمونه...

حرفش حسابه...میزونه...

یادت میاد؟

گفتم بهت...

تو را خدا...

تو این روزا...

اگه میتونی...

قلب منو بکن دوا...

گفتی امیر: هستم باهات

چقدر عجیب قصه هات...

نذار بلرزه شونه هات.

چه زود زمون میگزره.

بسان یک تلنگره ...

اگه تو پیشم نبودی...

تو غصه یارم نبودی...

سنگ صبورم نبودی...

امیر نبود همینجوری...

شاید میمرد از صبوری...

دلم الان یه چیزی را خوب میدونه...

باید بگم بی بهونه.

(دختر شب) مهربونه...

امیر مسعود حیدری نژاد         دی ماه 87

 


نظرات 6     

یکشنبه، 8 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت 4:56 PM

 دكنر علي شريعتي

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را...٬


نظرات 3     

شنبه، 30 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت 7:26 PM

 ...

 

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست.

 همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست....


نظرات 2     

دوستان

قالب وبلاگ
 
اخبار ايران
جهانبخشی
تالارهاي گفتگو
 

 

 

 

نظرسنجی وبلاگ

عشق چيست!!؟
تجربه ای کيمیا؟
امتحان الهی؟
کابوسی شوم؟
تلخ و شيرين؟

 

 

 

 

 

 

آمار وبلاگ


بازديد هاي امروز : 8
بازديد هاي ديروز : 25
بازديد هاي این ماه : 47
كل مطالب : 71
كل بازديد ها : 6861
ايجاد صفحه : 4.359375 ثانیه

Powered by IRANBLOG

 

 

 

 

 

 

 

 

خبرنامه

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

 

درباره من

 

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام؛من بنای آرزو ها را زهم پاشيده ام؛آنچه من بايد بفهمم اين زمان فهميده ام؛در دل تو من به عشق پوچ تو خنديده ام...؛

 

 

موسیقی وبلاگ

 

 

  چت باکس

 

 

 

   RSS

 

script language="javascript" src="http://night-skin.com/js/ghatarat-shabnam